![]() |
![]() |
|
| با سکوتی همه همهمه ها را بشکن شیشه تنهایی خانه ما را بشکن |
![]() طي شد اين عمر، تو داني به چه سان
پوچ و بس تند، چنان باد دَمان همه تقصير من است، اين که خودم ميدانم که نکردم فکري که تامل ننمودم، روزي ساعتي يا آني که چه سان ميگذرد عمر گران؟ کودکي رفت به بازي، به فراغت، به نشاط فارغ از نيک و بد و مرگ و حيات همه گفتند: کنون تا بچه ست، بگذاريد بخندد شادان که پس از اين دگرش، فرصت خنديدن نيست بايدش ناليدن من نپرسيدم هيچ که پس از اين ز چه رو نتوان خنديدن هيچکس نيز نگفت: زندگي چيست؟ چرا مي آئيم؟ بعد از اين چند صباح، به کجا بايد رفت؟ با کدامين توشه، به سفر بايد رفت؟ من نپرسيدم هيچ، هيچکس نيز نگفت نوجواني سپري گشت به بازي، به فراغت، به نشاط فارغ از نيک و بد و مرگ و حيات بعد از آن باز نفهميدم من، که چه سان عمر گذشت؟ ليک گفتند همه: که جوان است هنوز، بگذاريد جواني بکند، بهره از عمر بَرَد، کام راني بکند بگذاريد که خوش باشد و مست بعد از اين نيز، بر او عمري هست يک نفر بانگ برآورد که او از هم اکنون بايد فکر آينده کند ديگري آوا داد: که چو فردا بشود، فکر فردا بکند سومي گفت: همانگونه که ديروزش رفت، بگذرد امروزش، همچنين فردايش با همه اين احوال من نپرسيدم هيچ به چه سان دي بُگذشت؟ آن همه قدرت و نيروي عظيم، به چه ره مصرف گشت؟ نه تفکر، نه تعمق و نه انديشه دَمي عمر بگذشت به بي حاصلي و مسخرگي چه تواني که ز کف دادم مُفت من نفهمدم و کس نيز مرا هيچ نگفت قدرت عهد شباب، ميتوانست مرا تا به خدا پيش برد ليک بيهوده تلف گشت جواني، هيهات آن کسانيکه نميدانستند زندگي يعني چه؟ رهنمايم بودند عمرشان طي شد بيهوده و بي ارزش و کار و مرا ميگفتند که چو آنان باشم که چو آنان دائم، فکر خوردن باشم فکر گشتن باشم فکر تامين معاش فکر ثروت باشم فکر يک زندگي بي جنجال فکر همسر باشم کس مرا هيچ نگفت: زندگي ثروت نيست زندگي داشتن همسر نيست زندگاني کردن، فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نيست من نفهميدم و کس نيز مرا هيچ نگفت و صد افسوس که چون عمر گذشت، معني اش فهميدم حال ميپندارم، هدف از زيستن اين است رفيق من شدم خلق که با عزمي جزم، پاي از بند هواها گُسَلَم پاي در راه حقايق بنهم با دلي آسوده فارغ از شهوت و آز و حسد و کينه و بخل مملو از عشق و جوانمردي و علم در ره کشف حقايق کوشم زره جنگ، براي بد و ناحق پوشم ره حق پويم و حق جويم و بس حق گويم آنچه آموخته ام بر دگران نيز نکو آموزم شمع راه دگران گردم و با شعله خويش ره نمايم به همه، گرچه سرا پا سوزم من شدم خلق که مُثمِر باشم نه چنين زائد و بي جوش و خروش عمر بر باد و به حسرت خاموش اي صد افسوس که چون عمر گذشت معني اش فهميدم
![]() شاعر:؟
شاد باشید و دریایی..آنوشکا(منبع ترانه ها) |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 2:12 بعد از ظهر توسط آرمان |
|
ارزش زندگی ![]() زندگی، ارزش آنرا دارد که به آن فکـر کنی.
زندگی، ارزش آنرا دارد که ببویی اش چوگل، که بنوشی اش چوشهد.
زندگی، بغض فـروخورده نیست.
زندگی، داغ جگــــر گـــوشه نیست.
زندگی، لحظه دیدار گلــی خفته در گهــــواره است.
زندگی، شوق تبسم به لب خشکیده است.
زندگی، جـــرعه آبی است به هنگامه ظهـــر در بیابانی داغ.
زندگی، دست نوازش به ســر نوزادی است.
زندگی، بوسه به لبهای گلی است که به شوقت همه شب بیدارست.
زندگی، شـــوق وصال یار است.
زندگی، لحظه دیدار به هنگامــــــه یاس.
زندگی، تکیه زدن بر یــار است.
زندگی، چشمه جــوشان صفا و پاکـــی است.
زندگی، مـــوهبت عرضه شده بر من انسان خاکـــی است.
زندگی، قطعه ســـرودی زیباست که چکاوک خواند که به وجدت آرد به ســــرشاخه امید و رجا.
زندگی، راز فـروزندگی خورشید است.
زندگی، اوج درخشندگــــــی مهتــاب است.
زندگی، شاخه گلی در دست است که بدان عشق سراپا مست است.
زندگی، طعــم خوش زیستن است، شور عشقی برانگیختن است.
زندگی، درک چرا بودن است، گام زدن در ره آسودن است.
زندگی، مزه طعم شکلات به مذاق طفل است.
به، چقدر شیـــرین است.
زندگی، خاطــــره یک شب خوش، زیـــر نور مهتاب، روی یک نیمکت چـــوبی سبـــز، ثبت در سینـــه است.
زندگی، خانه تکانی است. هر از چندگاهی از غبار اندوه.
زندگی، گـوش سپردن به اذان صبح است که نوید صبـح است.
زندگی، گاه شده است خوش نیاید به مذاق.
زندگی گاه شده است که برد بیراهم.
زندگی، هر چه که هست، طعـــم خوبی دارد، رنگ خوبــــی دارد
سبز باشید و دریایی |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 2:7 بعد از ظهر توسط آرمان |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 7:31 قبل از ظهر توسط آرمان |
|
|
هنری از یکی از حاضران، کتاب مقدّسی به امانت گرفت،وقطعه ای از رسالۀ پولُس به قرِنتیان را خواند: (( اگر به زبان مردم و فرشتگان سخن بگویم وعشق نداشته باشم، به نُحاسِ صدا دهنده و سنجِ فغان کننده ماننده شده ام.اگر صاحبِ عطیۀ پیش گویی باشم و آگاه باشم بر تمام اسرار و بر تمامی دانش ها ؛اگر ایمانم چنان کامل باشد، تا آنجا که کوهها را جا به جاکنم، وعشق نداشته باشم، هیچم.و اگر تمام اموالم را میان فقرا تقسیم کنم و اگر بدن خود را به آتش اما بسپارم، عشق نداشته باشم،هیچ حاصلی به دستم نیست. عشق، بردبار است،عشق مهربان است،درآتش حسد نمی سوزد،کبر ندارد،غرور ندارد،اطوار ناپسندیده ندارد،نفع خویش راخواهان نیست،خشم نمیگیرد،سوءظن ندارد،از ناراستی شاد نمیشود،اما با راستیبه شعف می آید. در همه چیز صبر میکند،همه را باور میکند،همواره امیدوار است،و همواره،بردبار. عشق هرگز نا امید نمی شود،اما پیشگویی ها نیست می شوند و زبانها پایان می یابندو دانش زایل می شود. زیرا دانش ما جزیی است و پیشگوییِ ما جزیی است،اما آنگاه که کامل بیاید،جزیی نابود خواهد شد. آن گاه که طفل بودم همچون طفلی سخن می گفتم و احساسم کودکانه بود،آنگاه که مرد شدم،کارهای کودکانه را ترک گفتم. چرا که اکنون در آینه می بینم،معماوار،و در آن هنگام،چهره به چهره میبینیم اش.اکنون دانشی جزیی دارم،و در آن هنگام خواهم شناخت؛همان گونه که شناخته شده ام. اینک ام،سه چیز می ماند: ایمان،امید،وعشق. اما برترین آنها عشق است. )) سلام به همه دوستای خوبه خودم خیلی وقت بود که نبودم تو این مدت (حالا بگذریم که کجا بودم هر جا بودم خیلی وقت داشتم در باره خودم زندگی و خیلی چیزای دیگه فکر کنم.)نظرم درباره خیلی چیزا خیلی افراد خیلی... به کلی عوض شد.دیگه سعی میکنم اون پسر قبلی نباشم زندگی رو از نو شروع کنم. داستانی رو که خوندید قسمتی از کتاب عطیه برتر نوشته پائولوکوئلو کتاب واقعا زیباییه بگذریم دیگه باید برم.شاید بازم یه مدت طولانی نتونم بیام ولی حتما میام آرزومند آرزوهای سبزتان آرمان تا بعد بابای.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 6:50 قبل از ظهر توسط آرمان |
|
|
همایون با خودش زیر لب می گفت : "آیا راست است .. ؟ آیا ممکن است ؟ آنقدر جوان ، آنجا در شاه عبدالعظیم مابین هزاران مرده دیگر، میان خاک سرد نمناک خوابیده ... کفن به تنش چسبیده ! دیگر نه اول بهار را می بیند و نه آخر پاییز را و نه روزهای خفه غمگین مانند امروز را ... آیا روشنی چشم او و آهنگ صدایش به کلی خاموش شد ...! او که انقدر خندان بود و حرف های با مزه می زد ... " هوا ابر بود، بخار کم رنگی روی شیشه های پنجره را گرفته و از پشت آن شیروانی خانه همسایه دیده می شد که یک ورقه برف رویش نشسته بود. برف پاره ها آهسته و مرتب در هوا می چرخیدند و روی لبه شیروانی فرود می آمدند. از دودکش روی شیروانی دود سیاه رنگی بیرون می آمد که جلوی آسمان خاکستری پیچ و خم می خورد و کم کم ناپدید می گردید. همایون با زن جوان و دختر کوچکش هما در اتاق سردستی خودشان جلو بخاری نشسته بودند. ولی بر خلاف معمول که روز جمعه در این اتاق خنده و شادی فرمانروایی داشت، امروز همه آنها افسرده و خاموش بودند. حتی دختر کوچکشان که آنقدر مجلس گرمی می کرد، امروز عروسک گچی خود را با صورت شکسته پهلویش گذاشته، مات و پکر به بیرون نگاه می کرد. مثل اینکه او هم پی برده بود که نقصی در بین است و آن نقص عمو جان بهرام بود که به عادت همیشه نیامده بود و نیز حس می کرد که افسردگی پدر و مادرش برای خاطر اوست. لباس سیاه، چشم های سرخ بی خوابی کشیده و دود سیگار که در هوا موج می زد همه اینها فکر او را تائید می کرد. همایون خیره به آتش بخاری نگاه می کرد، ولی فکرش جای دیگر بود. بدون اراده یاد روزهای زمستان مدرسه افتاده بود، وقتی که مثل امروز یک وجب برف روی زمین می نشست، زنگ تنفس را که می زدند او و بهرام و دیگران فرصت نمی دادند – بازی آنها در این وقت همیشه یک جور بود: یک گلوله برف را روی زمین می غلتانیدند تا این که توده بزرگی می شد، بعد بچه ها دو دسته می شدند، آن را سنگر می کردندو گلوله برف بازی شروع می شد. بدون اینکه احساس سرما بکنند با دست های سرخ شده که از شدت سرما می سوخت به یکدیگر گلوله پرتاب می کردند. یک روز که مشغول همین بازی بودند، او یک چنگه برف آبدار را به هم فشرد و به بهرام پرتاب کرد که پیشانی او را زخم کرد؛ خان نظم آمد و چند تا ترکه محکم به کف دست او زد و شاید مقدمه دوستی او با بهرام از همانجا شروع شد و تا همین اواخر هر وقت داغ زخم پیشانی او را می دید یاد کف دستی ها می افتاد. در این مدت هژده سال به اندازه ای روح و فکر آنها به هم نزدیک شده بود که نه تنها افکار و احساسات خیلی محرمانه خودشان را به یکدیگر می گفتند، بلکه خیلی از افکار نهایی یکدیگر همدیگر را نگفته درک می کردند. تقریبا هر دو آنها یک فکر، یک سلیقه و یک اخلاق داشتند. تاکنون کمترین اختلاف نظر یا کوچکترین کدورت مابین آنها رخ نداده بود. تا اینکه پریروز صبح بود در اداره به همایون تلفن زدند که بهرام میرزا خودش را کشته. همایون همان ساعت درشکه گرفت و به تاخت سربالین او رفت، پارچه سفیدی که روی صورتش انداخته بودند و خون از پشت آن نشد کرده بود آهسته پس زد. مژه های خون آلود، مغز سر او که روی بالش ریخته بود، لکه های خون روی قالیچه، ناله و بیتابی خویشانش مانند صاعقه در او تاثیر کرد، بعد تا نزدیکی غروب که او را در خاک سپردند پا به پای تابوت همراهی کرد. یک دسته گل فرستاد آوردند، روی قبر او گذاشتند و پس از آخرین خدانگهداری با دل پری به خانه برگشت- ولی از آن روز تاکنون دقیقه ای آرام نداشت، خواب به چشمش نیاده بود و روی شقیقه هایش موی سفید پیدا شده بود یک بسته سیگار رو برویش بود و پی در پی از آن می کشید. اولین بار بود که همایون در مسئله مرگ غور و تفکر می کرد، ولی فکرش به جایی نمی رسید. هیچ عقیده و فرضی نمی توانست او را قانع بکند. به کلی متهوت مانده بود و هیچ تکلیف خودش را نمی دانست و گاهی حالت دیوانگی به او دست می داد، هرچه کوشش می کرد نمی توانست فراموش بکند، دوستی آنها در توی مدرسه شروع شده بود و زندگی آنها تقریبا به هم آمیخته بود. در غم و شادی یکدیگر شریک بودند و هر لحظه که بر می گشت و عکس بهرام را نگاه می کرد تمام یادگاری های گذشته او جلویش زنده می شد و او را می دید: با سیبیل های بور، چشم های زاغ که از هم فاصله داشت، دهن کوچک، چانه باریک، خنده بلند و سینه صاف کردن او همه جاوی چشمش بود، نمی توانست باور کند که او مرده، آن هم آنقدر ناگهانی ...! چه جانفشانی ها که بهرام در مورد او نکرد، در مدت سه سال که به ماموریت رفته بود و بهرام سرپرستی خانواده او را می کرد به قول بدری زنش " نگذاشت آب تو دل اهل خانه تکان بخورد." اکنون همایون بار زندگی را حس می کرد و افسوس روزهای گذشته را می خورد که آنقدر خودمانی در همین اتاق دور هم گرد می آمدند، تخته نردبازی می کردند و ساعت ها می گذشت بدون آنکه گذشتن آن را حس بکنند. ولی چیزی که بیشتر از همه او را شکنجه می نمود این فکر بود: "با این که آنها آنقدر یکدل و یکرنگ بودند و هیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند، چطور شد که بهرام از این تصمیم خودکشی با او مشورت نکرد؟ چه علتی داشته؟ دیوانه شده یا سر خانوادگی در میان بوده؟ "همین را پی در پی از خودش می پرسید. آخر مثل این که فکری به نظرش رسید. به زنش بدری پناهنده شد و از او پرسید: "تو چه حدس می زنی، هیچ می دانی چرا بهرام این کار را کرد؟ " بدری که ظاهرا سرگرم خامه دوزی بود سرش را بلند کرد و مثل این که منتظر این پرسش نبود با بی میلی گفت: "من چرا بدانم، مگر به تو نگفته بود؟ " " نه ...آخر پرسیدم ...من هم از همین متعجبم ...از سفر که برگشتم حس کردم تغییر کرده. ولی چیزی به من نگفت گمان کردم این گرفتگی او برای کارهای اداری است ...چون کار اداره روح او را پژمرده می کرد، بارها به من گفته بود ...اما او هیچ مظلبی را از من نمی پوشید. " "خدا بیامرزدش ! چقدر سرزنده و دل به نشاط بود، از او این کار بعید بود. " " نه، ظاهرا اینطور می نمود: گاهی خیلی عوض می شد. خیلی ...وقتی که تنها بود ...یک روز وارد اتاقش که شدم او را نشناختم، سرش را میان دستهایش گرفته بود فکر می کرد. همین که دید من یکه خوردم، برای این که مغلطه بکند خندید و از همان شوخی ها کرد. بازیگر خوبی بود! " " شاید چیزی داشته که اگر به تو می گفت می ترسید غمگین بشوی، ملاحظه ات را کرده. آخر هر چه باشد تو زن و بچه داری، باید به فکر زندگی باشی. اما او... " سرش را با حالت پرمعنی تکان داد، مثل اینکه خودکشی او اهمیتی نداشته. دوباره خاموشی آنها را به فکر وادار کرد. ولی همایون حس کرد که حرف های زنش ساختگی و محض مصلحت روزگار است. همین زن که هشت سال پیش او را می پرستید، که آنقدر افکار لطیف راجع به عشق داشت! در این ساعت مانند این که پرده ای از جلو چشمش افتاد، این دلداری زنش در مقابل یادگارهای بهرام او را متنفر کرد. از زنش بیزار شد که حالا مادی، عقل رس، جا افتاده و به فکر مال و زندگی دنیا بود و نمی خواست غم و غصه به خودش راه بدهد. و دلیلی که می آورد این بود که بهرام زن و بچه نداشته! چه فکر پستی، چون او خودش را از این لذت عمومی محروم کرده مردنش افسوسی ندارد. آیا ارزش بچه او در دنیا بیش از رفیقش است؟ هرگز! آیا بهرام قابل افسوس نبود؟ آیا در دنیا کسی را مانند او پیدا خواهد کرد؟... او باید بمیرد و این سید خانم هفهفوی نود ساله باید زنده باشد، که امروز توی برف و سرما از پاچنار عصازنان آمده بود، سراغ خانه بهرام را می گرفت تا برود از حلوای مرده بخورد. این مصلحت خداست، به نظر زنش طبیعی است و زن او بدری هم یک روز به شکل همین سید خانم در می آید. از حالا هم بدون بزک ریختن ریختش خیلی عوض شده، حالت چشم ها و صدایش تغییر کرده. صبح زود که به اداره می رود، هنوز او خواب است. پای چشم هایش چین خورده و تازگی خودش را از دست داده. لابد زنش هم همین احساس را نسبت به او می کند، که می داند؟ آیا خود او هم تغییری نکرده، آیا همان همایون مهربان فرمانبردار و خوشگل سابق بود؟ آیا زنش را فریب نداده؟ اما چرا این افکار برای او پیدا شده بود؟ آیا در اثر یب خوابی بود و یا از یاد بود دردناک دوستش؟ در این وقت در باز شد و خدمتکاری که گوشه چادر را به دندانش گرفته بود کاغذ بزرگ لاک زده ای آورد به دست همایون داد و رفت. همایون خط کوتاه و بریده بریده بهرام را روی پاکت شناخت با شتاب سر آن را باز کرد، کاغذی از میان آن بیرون آورد و خواند: " الان که یک ساعت و نیم از شب گذشته به تاریخ 13 مهر 311 این جانب بهرام میرزای ارژن پور از روی رضا و رغبت همه دارایی خودم را به هما خانم ماه آفرید بخشیدم – بهرام ارژن پور. " همایون با تعجب دوباره آن را خواند و به حالت بهت زده کاغذ از دستش افتاد. بدری که زیر چشمی متوجه او بود پرسید: " کاغذ کی بود؟ " " بهرام " " چی نوشته؟ " " می دانی همه دارایی خودش را به هما بخشیده ...؟ " " چه مرد نازنینی " این اظهار تعجب مخلوط با ملاطفت همایون را بیشتر از زنش متنفر کرد. ولی نگاه او بدون اراده رئی عکس بهرام قرار گرفت. سپس برگشته به هما نگاه کرد. ناگهان چیزی به نظرش رسید که بی اختیار لرزید. مانند این که پرده دیگری از جلو چشمش افتاد. دخترش هما بدون کم و زیاد شبیه بهرام بود، نه به او رفته بود و نه به مادرش. چشم هیچ کدام از آنها زاغ نبود، دهن کوچک، چانه باریک، درست همه اسباب صورت او مانند بهرام بود. اکنون همایون پی برد که چرا بهرام آنقدر هما را دوست داشت و حالا هم بعد از مرگش دارایی خود را به او بخشیده! آیا این بچه ای که آنقدر دوست داشت نتیجه روابط محرمانه بهرام با زنش بود؟ آن هم رفیقی که با او جان در یک قالب بود و آنقدر به هم اطمینان داشتند؟ زنش سال ها با او راه داشته بی آنکه او بداند و در تمام این مدت او را گول زده، مسخره کرده و حالا هم به این وصیت نامه، این دشنام پس از مرگ را برایش فرستاده. نه، او نمی توانست همه اینها را به خودش هموار بکند. این افکار مانند برق از جلوش گذشت، سرش درد گرفت، گونه هایش سرخ شد، نگاه شرر باری به بدری انداخت و گفت: " تو چه می گویی، هان، چرا بهرام این کار را کرده، مگر خواهر و برادر نداشت؟ " " از بس که دور از حالا این بچه را دوست داشت. بندرگز که بودی هما سرخک گرفت، ده شبانه روز این مرد پای بالین این بچه پرستاری می کرد، خدا بیامرزدش! " همایون خشمناک گفت: " نه به این سادگی هم نیست ... " " چطور به این سادگی نیست؟ همه که مثل تو بی غلاقه نیستند که سه سال زن و بچه ات را بیندازی بروی. وقتی هم که برمیگردی دست از پا درازتر، یک جوراب هم برایم نیاوردی. خواستن دل دادن دست. خواستن بچه تو یعنی خواستن تو و گرنه عاشق هما که نشده بود. وانگهی مگر نمی دیدی این بچه را از تخم چشمش هم بیشتر دوست داشت ... " نه، به من راستش را نمی گویی. " " می خواهی که چه بگویم؟ من که نمی فهمم ..." " خودت را به نفهمی می زنی. " " یعنی که چه؟ ...یکی دیگه خودش را کشته، یکی دیگر مال خودش را بخشیده، من باید حساب کتاب پس بدهم؟ " " همین قدر می دانم که تو هم باید بدانی! " " می دانی چیست؟ من گوشه کنایه سرم نمی شود. برو خودت را معالجه کن، حواست پرت است، از جان من چه می خواهی؟ " " به خیالت من نمی دانم؟ " " پس چرا از من می پرسی؟ " همایون با بی صبری فریاد زد: " بس است، بس است مرا مسخره کردی! " سپس وصیت نامه بهرام را برداشت گنجله کرد و در بخاری انداخت که گر زد و خاکستر شد. بدری پارچه بنفشی که در دست داشت پرت کرد، بلند شد و گفت: " مثلا به من لجبازی کردی؟ به بچه خودت هم روا نداری؟ " همایون هم بلند شد، به میز تکیه داد و با لحن تمسخر آمیز گفت: " بچه من ...بچه من. پس چرا شکل بهرام است؟ " با آرنجش زد به قاب خاتم که عکس بهرام در آن بود و به زمین افتاد. بچه که تاکنون بغض کرده بود، به گریه افتاد. بدری با رنگ پریده و آهنگ تهدید آمیز گفت: " مقصود تو چیست؟ چه می خواهی بگویی؟ " " می خواهم بگویم که هشت سال است مرا گول زدی، مسخره کردی. هشت سال است که تف سر بالا بودی نه زن ...؟ " " به من ...؟ به دخترم؟ " همایون با خنده عصبانی قاب عکس را نشان داد و نفس زنان گفت: " آره دختر تو ...دختر تو ...بردار ببین. می خواهم بگویم که حالا چشمم باز شد، فهمیدم چرا بخشش کرده، پدر مهربانی بوده. اما تو به قولی خودت هشت سال است که ..." " که توی خانه تو بودم. که همه جور ذلت کشیدم، که با فلاکت تو ساختم، که سه سال نبودی خانهات را نگه داشتم، بعد هم خبرش را برایم آوردند که در بندرگز عاشق یک زنیکه شلخته روسی شده بود. حالا هم این مزد دستم است، نمی توانی بهانه ای بگیری، می گویی بچه ام شکل بهرام است. ولی من دیگر حاضر نیستم... دیگر یک دقیقه توی این خانه بند نمی شوم. بیا جانم... بیا برویم. " هما با حالت وحشت زده و رنگ پریده می لرزید. و این کشمکش عجیب و بی سابقه میان پدر و مادرش را نگاه می کرد. گریه کنان دامن مادرش را گرفت و هر دو به طرف در رفتند. بدری دم در دسته کلیدی را از جیبش در آورد و به سختی پرتاب کرد که جلوی پای همایون غلطید. صدای گریه هما و صدای پا در دالان دور شد، دو دقیقه بعد صدای چرخ درشکه شنیده شد که میان برف و سرما آنها را برد. همایون مات و منگ به سرجای خودش ایستاده بود. می ترسید که سرش را بلند بکند، نمی خواست که باور کند که این پیش آمدها راست است. از خودش می پرسید، شاید دیوانه شده و یا خواب ترسناکی می بیند، ولی چیزی که آشکار بود از این به بعد این خانه و زندگی برایش تحمل ناپذیر بود و دیگر نمی توانست دخترش هما را که آنقدر دوست داشت ببیند. نمی توانست او را ببوسد و نوازش بکند. یادگار گذشته رفیق چرکین شده بود. از همه بدتر زنش هشت سال پنهانی او با یگانه دوستش راه داشته و کانون خانوادگی او را آلوده کرده بود. همه اینها در خفای او. بدون اینکه بداند! همه بازیگرهای زبردستی بوده اند. تنها او گول خورده و به ریشش خندیده اند. از سرتاسر زندگیش بیزار شد، از همه جیز و همه کس سرخورده بود. خودش را بی اندازه تنها و بیگانه حس کرد. راه دیگری نداشت مگر این که در یکی از شهرهای دور یا یکی از بندرهای جنوب به ماموریت برود و باقی زندگیش را در آنجا به سر ببرد و یا این که خودش را سربه نیست بکند. برود جایی که هیچ کی نبیند. صدای کسی را نشنود، در یک گودال بخوابد و دیگر بیدار نشود. چون برای نخستین بار حس کرد مه میان او و همه کسانی که دور او بودند گرداب ترسناکی وجود داشته که تاکنون به آن پی نبرده بود. سیگاری آتش زد چند قدم به درازی اتاق راه رفت، دوباره به میز تکیه داد. از پشت شیشه پنجره تکه های برف مرتب آهسته و بی اعتنا مانند این بود که به آهنگ موسیقی مرموزی در هوا می رقصیدند و روی لبه شیروانی فرود می آمدند. بی اختیار یار روزهای خوش و گوارایی افتاد که با پدر و مادرش به ده خودشان در عراق می رفتند. روزها را تنها لای سبزه ها زیر سایه درخت می خوابید، همانجا که شیرعلی چپقش را چاق می کرد، و روی چرخ خرمن می نشست و دخترش که چادر سرخ داشت ساعت های دراز آنجا انتظار پدرش را می کشید. چرخ خرمن با صدای سوزناکش خوشه های طلایی گندم را خرد می کرد.گاوها که در اثر سیخک پشتشان زخم شده بود با شاخ های بلند و پیشانی گشاده تا غروی دور خوشان می گشتند. وضع او اکنون مثل همان گاوها بود. حالا می دانست این جانوران چه حس می کردند. او هم تمام زندگی چشم بسته به دور خودش چرخیده بود، مانند یابوی عصاری، مانند آن گاوها که خرمن را می کوبیدند، ساعت های یکنواختی که در اتاق کوچک گمرک پشت میز نشسته بود و پیوسته همان کاغذها را سیاه می کرد به یاد آورد، گاهی همکارش ساعت را نگاه می کرد و خمیازه می کشید، دوباره قلم را برمی داشت و همان نمرات را روی ستون خودش می نوشت، مطابقه می کرد، جمع می زد، دفتر ها را زیر و رو می کرد – ولی آن وقت یک دل خوشی داشت، می دانست که هرچند چشمش، فکرش، جوانیش و نیرویش خرده به تحلیل می رود، اما شب که بهرام، دختر و زنش را با لبخند می بیند خستگی او را بیرون می آورد. ولی حالا از هر سه آنها بیزار شده بود. هر سه آنها بودند که او را به این روز انداخته بودند. مثل این که تصمیم ناگهانی گرفت، رفت پشت میز تحریرش نشست. کشوی آن را بیرون کشید هفت تیر کوچکی که همیشه در سفر همراه داشت درآورد. امتحان کرد، فشنگ ها را سرجایش بود توی لوله سرد و سیاه آن را نگاه کرد و آن را آهسته برد روی شقیقه اش گذاشت، ولی صورت خون آلود بهرام به یادش افتاد. بالاخره آن را در جیب شلوارش جای داد. دوباره بلند شد. در دالان پالتو و گالش خود را پوشید. چتر را هم برداشت و از خانه بیرون رفت. کوچه خلوت بود. تکه های برف آهسته در هوا می چرخید. او بی درنگ راه افتاد، در صورتی که نمی دانست کجا می رود. همین قدر می خواست که از خانه اش، از این همه پیش آمدهای ترسناک بگریزد و دور بشود. از خیابانی سر در آورد که سرد و سفید و غم انگیز بود. جای چرخ درشکه میان آن تشکیل شیارهای پست و بلند داده بود، او آهسته گام های بلند بر می داشت. اتومبیلی از پهلوی او گذشت و برف های آبدار و گل خیابان را به سر و روی او پاشید. ایستاد لباسش را نگاه کرد غرق گل شده بود و مثل این بود که او را تسلی داد. در بین راه برخورد به یک پسر بچه کبریت فروش. او را صدا زد. یک کبریت خرید، ولی به صورت او که نگاه کرد دید چشم های زاغ، لب کوچک و موی بور داشت. یاد بهرام افتاد، تنش لرزید و راه خود را پیش گرفت. ناگهان جلوی شیشه دکانی ایستاد. جلو رفت پیشانیش را به شیشه سرد چسباند، نزدیک بود کلاهش بیفتد. پشت شیشه اسباب بازی چیده بودند. آستینش را روی شیشه میمالید تا بخار آب روی آن پاک بکند. ولی این کار بیهوده بود. یک عروسک بزرگ با صورت سرخ و چشم های آبی جلو او بود، لبخند می زد، مدتی مات به آن نگریست. یادش افتاد اگر این عروسک مال هما بود چقدر او را خوشحال می کرد. صاحب مغازه در را باز کرد. او دوباره به راه افتاد، از دو کوچه دیگر گذشت. سر راه او مرغ فروشی پهلوی سبد خودش نشسته بود، روی سبد سه مرغ و یک خروس که پاهایشان به هم بسته شده بود گذاشته شده بود. پاهای سرخ آنها از سرما می لرزید. پهلوی او روی برف چکه های خون سرخ ریخته بود. کمی دورتر جلوی هشتی خانه ای پسر بچه کچلی نشسته بود که بازوهایش از پیراهن پاره بیرون آمده بود. همه اینها را متوجه شد، بدون اینکه محله و راهش را بشناسد، برفی مه می آمد حس نمی کرد وچتر بسته ای که برداشته بود همین طور در دست داشت. در کوچه خلوت دیگری رفت، روی سکوی خانه ای نشست، برف تندتر شده بود، چترش را باز کرد. خستگی زیادی او را فرا گرفته بود. سرش سنگینی می کرد، چشم هایش هسته بسته شد. صدای حرف گذرنده ای او را به خود آورد، بلند شد، هوا تاریک شده بود. همه گزارش روزانه را به یاد آورد همچنین بچه کچلی که در هشتی آن خانه دیده بود و بازویش از پیراهن پاره پیدا بود و پاهای سرخ خیس شده مرغ ها که روی سبد از سرما م لرزیدی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 6:46 قبل از ظهر توسط آرمان |
|
میون این همه دل ، همه جور و همه رنگ![]() یه دل ساده می خوام ، مثل آسمون یه رنگ![]() یه دل ساده می خوام ، یه دلی که دل باشه![]() میون این همه دل ، غیر آب و گل باشه![]() دل دریا ، دل رود![]() دل آبی ، دل آب![]() دل بی رنگ و ریا ، صاف و ساده بی نقاب![]() یه دل از همه جدا ، مثل آیینه دیدنی![]() قصه هاش شنیدنی ، همیشه شکستنی![]() سخت تنهایی راه ![]() سخت بی همنفسی![]() چی میشد یه روز بیاد![]() اون که نیست مثل کسی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 6:25 قبل از ظهر توسط آرمان |
|
|
يک مرد جوان در جلسه روز چهارشنبه مدرسه کتاب مقدس |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 6:15 قبل از ظهر توسط آرمان |
|
تو بنیادم را به غم .گفتارم را به درد . نفسهایم را به آه آمیختی وقتي كه خاكم مى كنند بهش بگيد پيشم نياد
بگيد كه رفت مسافرت بگيد شماره اى نداد يه جور بگين كه آخرش از حرفاتون هول نكنه طاقت ندارم ببينم به قبر من نگاه كنه هرچيكه خاطره دارم بريد وازبيخ بكنيد نذاريد از اسم منم يه كلمه جا بمونه نمى خوام هيچ وقت تنموتوى گورم بلرزونه برو....آتيش به قلب من نزن بذارنگاهت از يادم بره بذار واسه هميشه قلب من شل بشه ومن كلى خاطره برو نمى خوام ببينى خونه ى من خالي شده همدم من به جاى تو ريگ هاى پوشالي شده اونكه ميگفت ميمرد برات ديدي راست راسى مرد رفتو همه خاطرشم به خاطرت برداشتو برد بهش بگيد نشست به پات بهش بگيدنيومدى بگين .........با اينكه قيدشو زدى گاه ميانديشم خبر مرگ مرا با تو چه كس ميگويد ؟ آن زمان كه خبر مرگ مرا ميشنوي روي خندان تو را كاشكي ميديدم شانه بالا زدنت را بي قيد و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد و تكان دادن سر ... چه كسي باور كرد ؟ جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد!!!!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 8:13 بعد از ظهر توسط آرمان |
|
فتی خاطره های تو نشسته تو خیالم!
بی تو من اسیر دست آرزو های محالم! یاد من نبودی اما.من به یاد تو شکستم! غیر تو که دوری از من.دل به هیچ کسی نبستم! هم ترانه یاد من باش! بی بهانه یاد من باش! وقت بیداری مهتاب. عاشقانه یاد من باش! اگه باشی با نگاهت.میشه از حادثه رد شد! میشه تو آتیش عشقت.گر گرفتن بلد شد! اگه دوری.اگه نیستی.نفس فریاد من باش! تا ابد تا ته دنیا.تا همیشه یاد من باش.. زندگی سه چیز است : اشکی که خشک می شود لبخندی که محو می شود یادی که می ماند و
فراموش نمی شود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 7:20 قبل از ظهر توسط آرمان |
|
|
زندگی به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ی تو گریه ی من است ؟ مرگ حرفی نزد!!! زندگی دوباره گفت : من با آمدنم خنده می آورم و تو گریه من با بودنم زندگی می بخشم و تو نیستی مرگ ساکت بود زندگی گفت : رابطه ی من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟ اما مرگ تنها گوش می داد زندگی فریاد زد : دیوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟ و مرگ آرام گفت : تا بفهمی که تو و دیوانگی و عشق و حسرت چه بیهوده اید .منو بغض بی کسی مانده در غربت شب رفته تو عمق عزا خسته پاو تشنه روی زخم سینه آخه ای فرشته عشق تو بیا تو خوابم نقش چشاتو بکش |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 7:13 قبل از ظهر توسط آرمان |
|
|
آخرين ستاره ي آسمان راشمردم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 7:12 قبل از ظهر توسط آرمان |
|
|
Lessons of Life...
I feared being alone
until I learned to like myself. I feared failure until I realized that I only fail when I don't try. I feared success until I realized that I had to try in order to be happy with myself. I feared people's opinions until I learned that people would have opinions about me anyway. I feared rejection until I learned to have faith in myself. I feared pain until I learned that it's necessary for growth. I feared the truth until I saw the ugliness in lies. I feared life until I experienced its beauty. I feared death until I realized that it's not an end, but a beginning. I feared my destiny, until I realized that I had the power to change my life. I feared hate until I saw that it was nothing more than ignorance. I feared love until it touched my heart, making the darkness fade into endless sunny days. I feared ridicule until I learned how to laugh at myself. I feared growing old until I realized that I gained wisdom every day. I feared the future until I realized that life just kept getting better. I feared the past until I realized that it could no longer hurt me. I feared the dark until I saw the beauty of the starlight. I feared the light until I learned that the truth would give me strength. I feared change, until I saw that even the most beautiful butterfly had to undergo a metamorphosis before it could fly. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 7:9 قبل از ظهر توسط آرمان |
|
|
خدایا ..چه لحظه هايی که در زندگی ترا گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی ...چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی...چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی ...چه روزهایی که سرم تُو لاکم کردم و توی غصه هایی که فکر میکردم تو برای تلافی کارهای بدم برام فرستادی دست و پا زدم ، اما تو همیشه کاری کردی که به صلاح من است ...وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی...وقتی از آدم های دور و برم دلم گرفت ... و دنیا غم هاش و بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی... تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ دادی...وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا دادی...وقتی دوستام درددلاشون را برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا کردم فهمیدم که غم و غصه های دیگرون بارش سنگین تر از از غصه های خودمه...اون وقت تو وجودم شیرینیه به یاد دیگران بودن رو چشیدم ...وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش ... نه شاد بودن واسه داشته ها ... و وقتی به ازای نداشته ها بهم چیز های دیگه ای دادی اونوقت به بزرگی و مهربونیت بیشتر پی بردم ...و فهمیدم بیشتر از اون چه که هستی باید مهربون باشی ...خدا جونم خیلی دوست دارم خیلی زیاد و به خاطر همه چیز ممنون..... خدایا به خاطر سه چیز سپاسگذارم دادن هایت ندادن هایت گرفتن هایت....... دادن هایت را نعمت ، ندادن هایت را رحمت ، گرفتن هایت را حکمت
خدايا مرا ببخش....اگر بر خلاف جریان رود توست...مرا ببخش ، اگر شادابم و جسور...اگر بی عقلم و عاشق
خدایا مرا ببخش..اگر بر خلاف طبیعت تو آفریده شده ام..اگر ذره ذره ی وجودم را از عشق آفریده اند.. اگر عشقم گناهی نابخشودنی است و اگر گناهم را دوست می دارم خدایا مرا ببخش..مرا ببخش اگر هیچ گاه فراموشت نکرده ام...مرا ببخش اگر شاخه های تاریک ، و علف های هرز را کنار زده ام و به روشنایی ، و به نور رسیده ام...مرا ببخش اگر باران را با دست های پست خود آلوده ساخته ام..مرا ببخش اگر بر زمینت پای می گذارم و اگر به شوق دیدن تو در آسمانت ، پرواز می کنم...مرا ببخش اگر با چشمان خود خورشید را در انبانه ی سینه ام انباشته می کنم...مرا ببخش اگر مترسک باغچه ی قلبم ایمانم را پرواز داده است و اگر تو رادر میان خوشه های قلبم پنهان ساخته ام.مرا ببخش اگر فراموش کرده ام نام تو را و اگر با طنین لب های او به نام های تو می رسم خدایا مرا ببخش اگر اینگونه ام....خدایا مرا ببخش اگر نميتواني درخت باشي ، بوته باش.اگر نميتواني بوته اي باشي ،علف کوچکي باش و چشم انداز کنار شاه راهي را شادمانه تر کن.اگر نميتواني نهنگ باشي ،فقط يک ماهي کوچک باش ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه .همه ما را ناخدا که نميکنند ، ملوان هم ميتوان بود.در اين دنيا براي همه ما کاري هست کارهاي بزرگ و کارهاي کمي کوچکتر و آنچه وظيفه ماست چندان دور از دسترس نيست.اگر نميتواني شاهراه باشي ، کوره راه باش.اگر نميتواني خورشيد باشي ، ستاره باش با بردن و باختن اندازه ات نميگيرند هر آنچه که هستي بهترينش باش!
طلوع شاديها و غروب غمهايتان را آرزومندم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 7:8 قبل از ظهر توسط آرمان |
|
|
عشق نام من عشق است. مي شناسيدم؟ زخمي ام زخمي سراپا، مي شناسيدم؟ باشما طي كرده ام راه درازي را خسته ام خسته، مي شناسيدم؟ اين زمان گرچه ابري پوشانيده است رويم من همان خورشيد تابانم مي شناسيدم؟ عشقوگرفته تفرقه سفر ميري بي بدرقه _ تكليف روياهام چي شد دست تو بود بي دغدغه _ عاشقي اما نداره جنون كه هاشا نداره _ از همشون عاشقترم اين ديگه دعوا نداره _ ساده نمي شه تو رو داشت بايد پيشت ستاره كاشت _ ماهو بايد از آسمون روطاق چشم تو گذاشت _ من از تو دل نمي كنم عاشق ترينشون منم _ ساز مخالفو بزن من ولي دم نمي زنم کاش قلبم درد پنهانی نداشت چهره ام هرگز پریشانی نداشت برگهای اخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت کاش می شد راه سخت عشق را بی خطر پیمودو قربانی نداشت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 8:42 قبل از ظهر توسط آرمان |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط آرمان |
|
|
كاش ميدانستي، بعد از آن دعوت زيبا
به ملاقات خودت من چه حالي بودم خبر دعوت ديدار، چو از راه رسيد پلك دل باز پريد من سراسيمه به دل بانگ زدم آفرين قلب صبود، زود برخيز عزيز خاطرم را گفتم: زودتر راه بيفت هر چه باشد، بلد راه تويي ما يك عمر بدين خانه نشستيم وتو تنها رفتي بغض در راه گلو گفت: مرحمت كم نشود گويا با من بنشسته دگر كاري نيست جاي ماندن چون دگر نيست، از اينجا بروم مژده دادم به نگاهم، گفتم: نذر ديدار قبول افتاده است و تپش هاي دلم را گفتم: اندكي آهسته، آبرويم نبري عقل، شرمنده به آرامي گفت: راه را گم نكنيم!! خاطرم خنده به لب گفت: نترس نگران هيچ مباش سفر منزل دوست، كار هر روز من است چشم بر هم بگذار، دل تو را خواهد برد ... وه چه روياي قشنگي ديدم خواب، اي موهبت خالق پاك خواب را دريابم كه تو در خواب، مرا خواهي خواست كه تو در خواب، مرا خواهي خواند و تو در خواب، به من خواهي گفت: تو به ديدارمن آ آه، كاش ميدانستي بعد از اين دعوت زيبا به ملاقات خودت من چه حالي دارم پلك دل باز پريد خواب را دريابم من به ميهماني ديدار تو مي انديشم... آرزو مند آرزوهاتون آرمان |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 1:10 بعد از ظهر توسط آرمان |
|
|
میدانی دیشب در عمق تنهایهایم ..در سکوت پایان ناپذیر اتاقم...دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 1:7 بعد از ظهر توسط آرمان |
|
|
زندگی را به تمامی زندگی کن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط آرمان |
|
سلام امروز فقط اومدم که این عکس رو بزارم و برم به وبلاگش هم حتما یه سری بزنید جالبه اینجا رو کلیک کن.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 6:17 بعد از ظهر توسط آرمان |
|
|
سلام سلام به تموم دوستان گل خودم واقعا شرمنده که نتونستم یه مدت ای همچین بگی نگی طولانی بیام ولی الان اومدم.نه مثل قبل الان با قبل دیگه خیلی فرق دارم دیگه نمیخوام اون آرمان قبل باشم.یه نفر با یه مشت آرزوی بر باد رفته ولی بیخیال همشون دوباره میسازمشون ولی این دفعه درستو اساسی از تموم دوستای گلم که نتونستم تو این مدت بهشون سربزنم معذرت میخوام و قول میدم که جبران کنم.مخصوصا به دوتا آبجی گل خودم آمنه و نیلو خانوم. وای !!! داشت یادم میرفت دو شه روز پیش تولدم بود ها اصلا یادم نبود تولدم مبارک مبارک تولدم مبارک
یه کم دوباره لوس شدم این عکس و شعر رو هم به همین مناسبت به خودم تقدیم میکنم
حـوّا گناه كرد و عـشق آفريــده شد جريان آن گناه به عالم كشيده شد
آدم براي پاكي و شيطان به جاي نفس
حــوّا بـه نام وسوسـه هـا آفــريده شــد
|