تبليغاتX
_-_- تقدیم به بهترینم که آخرینم شد -_-_
با سکوتی همه همهمه ها را بشکن شیشه تنهایی خانه ما را بشکن

یاد گرفته ام

 

 

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم

تو نگرانم نشو !!

همه چيز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چيز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!

یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...

که چگونه.....!

برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمی خواهم که هيچ وقت یاد بگیرم ....

تو نگرانم نشو !!

فراموش کردنت" را هيچ وقت یاد نخواهم گرفت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط آرمان  | 

سلام...

 

ديروز به دنبال تو به همه جا سر زدم ...

 

هم از نسيم سراغت را گرفتم ،

 

هم از گل سرخي كه كنار چشمه عشق روييده بود .

taraneha 

حتي از پرنده هايي كه در شعرهايم بال مي زدند

 

نشاني ات را پرسيدم ...

 

اما پيدايت نكردم اين را ولي خوب مي دانم ،

 

كه اگر چشمانم را ببندم و با دهان بسته صدايت كنم ،

 

فورا جوابم را خواهي داد.

 

راستي كه عجب صفايي دارد اين بي قراريها و اين

 

دلتنگي ها !...

 

مانده ام كه اين فاصله ها اگر نبود ،

 

آيا باز هم اينقدر مشتاق شنيدن صدايت از درخت و صندلي

 

و ستاره بودم؟

 

هميشه فاصله ها باعث ميشوند تا بيشتر قدر همديگر را

 

بدانيم،

و بيشتر به دنبال هم بگرديم .

 

 

مثل همين امروز كه همه جا را به دنبالت گشتم ...

 

حتي همه خوابهايم را يكي يكي جستجو كردم ...!

 

همه جا رد پايت بود ...

 

حتي موج صدايت به نرمي از تپه هاي خيالم بالا ميرفت .

 

اما خودت نبودي ...

 

عزيزترينم ...

 

حالا با همين واژه هاي لال در كنار نام قشنگت

 

نشسته  ام .

 

مرهمي نمي خواهم ...

 

تنها اگر حوصله داري زخمهاي دلم را بشمار!...

 

هزار و يك ... هزار و دو ... هزار و سه ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط آرمان  | 

تولدت مبارک

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 9:36 بعد از ظهر  توسط آرمان 

پنجره رویا هایم شکست

پنجره ي رويايی


.......
شـايد اين صفحه همان پنجرهء رويايي است
...
كه من از شيشهء شفاف لغات

!!
روي زيباي تو را مي بينم


..
گاه تابيدن مهتاب حضور و نسيمي كه معطر به تو و شادابي است

...
مي خورد بر تن اين پنجره ي رويايي


...
واژه ها مي خوانند غزل مستي تو.....شعر بيتابي من

!
و گل هر كلمه رنگ عشقي دارد

كه در انديشه من

....!
رنگ چشمان تو است


اي صدايت پر از آرامش روح

و دلت آينهء پاك وجود

باورت هست كه من نغمهء وصل تو بر لب دارم؟

و به ياد نامت همه شــب تا به سحر بيدارم؟؟؟؟

 

 

به قلبهایمان هشدار دهیم

که جز برای محبت وعشق نتپند

منبع ترانه ها  عضویت

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط آرمان  | 

هووووووم

خوب هرچی فکر میکنم به هیچ راه حلی نمیرسم

نمیدنم مشکل کجاست؟

منم ؟!؟!

یا اون؟!؟!

البته ممکنه هر دو باشیم

بگذریم

خیلی وقته که نتونستم با کسی رابطه دوستانه برقرار کنم

حتی الان که فکر کنم یه دوست خوب دارم ولی...

ناگفته نمونه از دوره مقدس سربازی دوستان زیادی دارم

ولی دور از همیم .چی کار میشه کرد؟

{امین جون تو از این حرفها مستثنایی.}

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 7:27 بعد از ظهر  توسط آرمان  | 

به من گفت : کجای ماجرایی ؟
گفتم : شاید پایان ؛ بدم نمی آید دوباره آغازشوم !
گفت : حرفهایت بوی نیرنگ دارد ...
خندیدم ... خندید ... پرسیدم : چرا ؟
دوباره خندید و گفت : شایدم نه !
گفتم: متعجبی ؟
گفت : شاید !
خندیدم ... خندید ... آهسته رفتم ... اهسته نگاه کرد ...
و هنوز هفت هزار سال است که من می روم و او نگاه می کند ...
و من می خندم و او می خندد ... وهنوز می پرسم ...
چرا ؟!
 
هیچ وقت ،
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد !
امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه ی سیبی ،
که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها
ناپدید ماند ....
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 7:31 بعد از ظهر  توسط آرمان  | 

حق با تو بود


جدار آرزوهایم را می شکنم


همه را روانه می کنم


به سوی قلم و كاغذی كه روزی باد خواهد برد

چونان اندیشه های واهی كه تك به تك آنها را


به شوق بهار روی گلبرگهای گلهای كنار پنجره ات نگاشته بودم


و باد پرپر کرد و برد


همیشه حق با تو بود...


می دانم


دستم به خورشید نمی رسد


چشمانم هم كه بیهوده


آسمان سرگردان را می پاید


راستش را بخواهی


حتی نمی دانم برای پایان كدام جمله باید


شكل علامت سوال بشوم


تا جوابم را بدهی!


گاهی فراموش می كنم


برای درك فاصله ی من


تا غرور این حروف


اتنظار زیادی از تو دارم!

امان از دزدان واژه


تقصیر من نیست

باور كن قحطی واژه شده است


مطمئنم اگر سهراب هم حالا اینجا بود


مرا چون علامت سوالی واژگون


كنار شعرش می گذاشت


اما تو همچنان ...


مهم نیست


دیگر كار از كار گذشته است


بعد از غروب نمناك نگاه من و تو


خورشید هم درد بی درمان گرفته است


آری حق با تو بود


دستم به خورشید نمی رسید!

 منبع ترانه ها
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط آرمان  |